تبليغاتX
ليلا يعني زيبايي شب

ليلا يعني زيبايي شب

هر کدام ازما چون فرشتگانی با یک بال هستیم تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم


بدون تو هيچم ، يه تانگوي مفرد

يه جاده بي مقصد ، يه پوچي ممتد

سرابي تودرتو ، پس ِ ته ِ پيچم

بدون هيچم ، بدون تو هيچم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 11:52  توسط ليلا جعفري  | 



مي دوني چيه ؟

هر قدر هم كه بعد از ازدواج احساس خوشي و خوشبختي داشته باشي باز هم يه روزهايي دلت براي روزهاي قبل از ازدواجت تنگ ميشه؛

شبهايي كه با خواهرهات ساعتها مي نشستي روي تخت و از هر دري حرف ميزدي با موضوعهايي كه شايد هيچ ربطي به هم نداشتن تا مامانت بياد در اتاق رو باز كنه و بگه مگه شماها صبح نبايد بريد سر كار؟ پس چرا خواب نداريد؟ و تازه خودش هم به جمع دخترا بپيونده!

يا شبهايي كه بالاخره همه به موقع از سر كار برگشته بودن و دور هم بودن و حرف و شوخي و خنده بود و خواهر كوچيكه ميافتاد روي دنده ي خنده و كركر و هرهر و هيچكس هم نمي تونست  متوقفش كنه!

يا دعواهاي خواهر و برادري و قهرهاي كوتاه و آشتي هاي بعدش!

و مي دوني كي اين دلتنگي خيلي زياد ميشه و قطره ميشه و مياد تو چشات؟ وقتي زنگ بزني خونه ببيني هيچكس نيست و بفهمي رفتن يه جايي از اون جاهايي كه قبلا ها تو هم باهاشون ميرفتي و يهو دلت بخواد تو هم اونجا باشي ولي نمي توني.......


اين خاطرات هيچ ربطي به خوشبختي بعد از ازدواج نداره هر وقت يادت بياد دلتنگت ميكنه





+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/28ساعت 11:7  توسط ليلا جعفري  | 




هم چون حباب های بازی کودکی ات شده ام .

گریز پا، لرزان و سوار بر باد

!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/23ساعت 10:48  توسط ليلا جعفري  | 



يازده دقيقه / پائولوكوئيلو / كيومرث پارساي


از دفتر خاطرات ماريا ( شخصيت اول رمان ؛ يك زن ر.و.س.پ.ي ) :


.....ولي من، از آنچه انجام مي دهم، متنفرم!

اين كار جسم و جان مرا به ويراني و فساد مي كشاند و ارتباط با خودم را از بين مي برد.

به من نشان مي دهد كه كناره ي آن، درد است. به من القا مي كند كه پول، مي تواند همه چيز را بخرد و همه چيز را توجيه كند.

در پيرامون من، هيچكس خوشبخت نيست.

مشتريان مي دانند بابت چيزي پول مي دهند كه مي توانند آن را به رايگان داشته باشند، و اين آگاهي، آنان را دچار افسردگي و دلتنگي مي كند.

زنان مي دانند چيزي را مي فروشند كه دلشان مي خواهد به رايگان و تنها در ازاي لذت و محبت بدهند، و اين آگاهي، ويرانگر است.

....افسرده و اندوهگين و ناراضي هستم.....

ديگر نمي توانم ادامه بدهم. نمي توانم وانمود كنم كه همه چيز در مسير عادي و به طور يكنواخت پيش مي رود. نمي توانم تظاهر كنم كه پذيرفته ام اين هم دوره اي از زندگي و سرنوشت محتوم من است.

مي خواهم همه چيز را به فراموشي بسپارم. نياز به عشق ورزيدن و عاشق شدن دارم.

عشق ورزيدن و عاشق شدن ... فقط همين ....



+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/03ساعت 11:3  توسط ليلا جعفري  | 



.... لازم نيست فكر خودت را خسته كني . تنها بايد بداني آنچه موجب ايجاد انگيزه در دنيا ميشود ، جستجوي لذت نيست؛ بلكه صرفنظر كردن از چيزهايي است كه در ظاهر بسيار مهم به نظر ميرسند.

سرباز براي كشتن دشمن به جبهه نمي رود ، بلكه براي كشته شدن به خاطر وطنش مي جنگد.

زن دلش نمي خواهد خوشحالي خود را به شوهرش نشان دهد ، بلكه مي خواهد شوهر متوجه شود چه ميزان خود را وقف مي كند و رنج مي برد تا او را خوشحال ببيند.

شوهر بر سر كار نمي رود تا با عمل كردن به مسوؤليت، وظيفه ي خود را انجام دهد ، بلكه عرق ميريزد تا آسايش خانواده را فراهم كند؛

به همين ترتيب مي توان نمونه هاي زيادي آورد....

فرزنداني كه براي خوشحالي پدر و مادر ، از روياهايشان صرفنظر مي كنند ؛ پدر و مادري كه براي خوشحال كردن فرزندانشان ، از زندگي كردن صرفنظر مي كنند ... عشق ....


يازده دقيقه / پائولوكوئيلو/ كيومرث پارساي



+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/03ساعت 10:43  توسط ليلا جعفري  | 

هفته سختي را پشت سر گذاشتم و امروز سخت تر

خودت هم خوب ميدوني كه چقدر دلم ميخواست كنارت باشم

ديشب تا صبح خواب ديدم

خواب تو رو ديدم

خواب هاي خوبي نبودن، پريشونم كردن، ولي صبح كه صداي صبح بخيرت را شنيدم يه كم آروم شدم

مرتب بيت هاي غزل حافظ كه ديشب با هم باز كرديم به يادم مياد و بي اختيار با خودم تكرارشون ميكنم 


بر آن سرم كه ننوشم مي و گنه نكنم      اگر موافق تدبير من شود تقدير

چو قسمت ازلي بي حضور ما كردند        گر اندكي نه به وفق مراد است خرده مگير


ديشب بعد از خواندن اين غزل خيلي آرومتر شدم ، با خودم فكر كردم تا بوده رسم زندگي همين بوده، وقتي در اوج خوشي و خوشبختي هستي و فكر ميكني كه هيچ چيزي نميتونه اين خوشي را از تو بگيره يكدفعه يك ضدحال بهت ميزنه، يا شايدم يه تلنگر....

تلنگر اينكه قدر خوشي هاتون را بدونيد و از آنها مراقبت كنيد

الان توي اين لحظات كه كنارت نيستم ، كه كنارم نيستي، دارم صداتو گوش ميكنم، همون صداي قشنگي كه كنار دريا برام ترانه هايده را خوندي

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس ميخوام

عمر دوباره مني

تو رو واسه نفس ميخوام

*

اي كه تويي همه كسم

بي تو ميگيره نفسم



عزيزترينم دست هام براي دوباره به آغوش كشيدنت لحظه شماري ميكنن





+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 9:31  توسط ليلا جعفري  | 

چند دقيقه ي ديگر

ساعت دوازده ضربه ميزند

سالي به پايان مي رسد

و سالي آغاز ...

سال هاي بي اهميت

رفته ... آمده

تو

زماني هستي

كه عقرب هيچ ساعتي نمي تواند بكُشد

.

.

از خدا جواهرات و كاخ نمي خواهم

حرير و ديبا نمي خواهم

مي خواهم

مال من بماني

مال من !





+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/29ساعت 23:57  توسط ليلا جعفري  | 

زنان دستفروش


" خانوما ! لواشك لقمه اي ، لواشك پذيرايي ، ترش و خوشمزه ، نون رضوي تازه و خوشمزه تاريخ امروز دارم، كسي نخواست؟"

مسافران مترو اين روزها اين جمله را زياد مي شنوند .

بعد از توقف قطار در هر ايستگاه زناني با كيسه هاي مشكي بزرگ و سنگين كه به سختي دنبال خود مي كشند سوار شده و مرتبا در طول واگن خانمها حركت مي كنند و چند قلم جنسي مي فروشند يا نمي فروشند و ايستگاه بعدي پياده مي شوند و اگر شانس بياورند و جنس شان خيلي جديد و خاص باشد و كاسبي شان بگيرد گاهي دو تا سه ايستگاه ديگر هم پياده نمي شوند .

در بين اين زنان از هر سن وجود دارد ؛ دختران دبستاني ، دانشجو ، زنان ميانسال و يا حتي مسن سال

در اين بازار مكاره همه جور جنسي يافت مي شود از خوراكيها و تنقلات گرفته تا لوازم التحرير و اسباب بازي و لوازم آرايش و لباس زير و جوراب و شال و روسري و و و و و ....

يادم مي آيد دختري كه لوازم آرايش مي فروخت وقتي موبايلش زنگ خورد ( كه قطعا ايرانسل اعتباري بوده چون فقط ايرانسل داخل تونل هاي مترو آنتن دارد ) با دوستش در مورد جزوه و امتحان پايان ترم فردايش صحبت ميكرد و اينكه اين ترم نبايد مشروط بشم و الان هم سر كار هستم و شب تا صبح بايد بيدار بشينم درس بخونم!

و دختر هشت نه ساله اي كه كتاب رياضيات دبستان به زير بغل زده بود و با لباس و كيف مدرسه به دوش برچسب هاي رنگارنگ دفتر مشق مي فروخت و در فاصله ي اين قطار تا آن قطار در ايستگاه كتابش را باز ميكرد و دو سه سطري درس مي خواند.

ديروز خانمي كه كنار من ايستاده بود گفت : من هميشه از اين ها خريد ميكنم چون زن از زن بايد حمايت كنه توي اين مملكت كه كسي به فكر ما زن ها نيست خودمون بايد به خودمون كمك كنيم.

بله ، اين روزها مترو پُر شده از زناني كه براي چرخيدن چرخ زندگي شان كيسه هاي سنگين را به دوش مي كشند و از اين مترو به آن مترو دستفروشي مي كنند.


زنان مسافر بَر


ديروز براي چندمين بار سوار ماشيني شدم كه راننده ي آن يك زن بود. يك زن مسافر بَر.

اشتباه نكنيد ، سوار تاكسي نشدم ، سوار يك خودروي شخصي شدم با راننده ي زن ، زني مثل خودم ، زني مثل خواهرم ، زني مثل مادرم ، زني مثل همه ي زنان.

زني كه جلوي پاي همه ي مسافران منتظر كنار خيابان بوق زد و در برابر نگاه متعجب بعضي از مسافران خودش سرش را از پنجره بيرون مي آورد و مسيرش را مي گفت ، زني كه بوق زد ، مسافر سوار كرد ، كرايه گرفت ، مسافر پياده كرد.

زني كه براي چرخيدن چرخ زندگي اش در كنار هر شغلي كه دارد ، مسافر بَري هم مي كند.


و اين روزها من ماندم و تناقض هاي ذهنم.....

از خيلي دورترها بعضي شغل ها تعريفي مردانه يا زنانه داشتند ولي اين روزها يا چرخ هاي زندگي خيلي سنگين شده اند و يا چرخ دنده ها ديگر به آساني نمي چرخند كه تمام تعاريف اجتماعي شغل ها دستخوش اين چرخيدن ها از زنانه يا مردانه بودن خارج شده اند.

و من افتخار ميكنم

افتخار ميكنم كه يك زن هستم !

افتخار مي كنم به زنان كشورم !

افتخار ميكنم به زنان مسافر بَر به زنان دستفروش و ...

افتخار ميكنم به زنان باگذشت، كه با تمام هيچ انگاشته شدن ها و ناديده گرفته شدن ها از سوي مردان اين خاك ، باز هم قوت قلبي است براي مردِ زندگي اش ،

براي خانواده اش ،

براي چرخاندن چرخ سنگين زندگي اش 


خدا قوت زن ِ ايراني.



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 15:5  توسط ليلا جعفري  | 




هر سال ، از يكي دو روز قبل از تولدم دچار افسردگي ميشوم!

عجيبه ، مي دونم .... ولي خودم هم نمي دونم چرا روز تولدم اينقدر غصه ام ميگيره ؟

هر چند يكبار يكجايي خواندم كه در متولدين آذر اين افسردگي طبيعي است ولي مي دونم كه براي اطرافيانم اصلا توجيه منطقي نداره ، همه شاد و خوشحال ميان كه تولدت را تبريك بگن و تو توي دلت يه عالمه غم داري! و خودت هم اصلا نمي دوني چرا؟

يه احساسي كه با هيچكسي هم نمي توني در موردش صحبت كني چون اونوقت همه ميگن "دختره خل شده! آخه مگه كسي روز تولدش افسرده ميشه؟!"

امروز اومدم براي تولدم بنويسم ولي ديدم حال و حوصله نوشتن ندارم و باز هم مثل هر سال دچار همان حس غصه شدم ، رفتم ببينم سال گذشته براي تولدم چه پستي نوشته بودم كه با خواندنش ياد خاطره ي تولد پارسال افتادم ، يك تولد دو نفره ي فوق العاده بود 

رفتيم پارك چيتگر به ياد اولين روز قرارمون ، يادته؟

هواي سرد و چمباتمه زدن توي آلاچيق سرد زمستاني و چاي داغ خوردن....

و البته اين حس عجيب افسردگي حتي در آن لحظات هم با من بود ولي حضور دوستنداشتني تو كمرنگش كرده بود ، مثل هميشه ، مثل هميشه كه با حضورت غصه ها را از من دور ميكني.

و تولد امسال كه اولين تولد توي خونه ي عشقمونه

و مي دونم كه حضور تو مثل هميشه اين حس افسردگي را از من دور ميكنه


ولي تولدم امسالم با سال گذشته يك فرق بزرگ داره ....!!!

بارون نداره......):


بعدا نوشت :

فقط خواستم بگم كه امسال هم تولدم بارون داشت!

باروني كه به خاطر آلودگي هوا همه از آمدنش خيلي غافلگير شديم.





+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/20ساعت 10:6  توسط ليلا جعفري  | 


بوسه‌هایت انار را می‌ترکاند

نفس‌هایت سیب را می‌رساند

آغوشت ابر را می‌باراند

پائیز ترینی

تو!

 

از : باران حجتی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت 9:2  توسط ليلا جعفري  |